خانوما خواهرشوهرم و عمه ی شوهرم گفتن با اسنپ بریم امام زاده من گفتم صبر کنین شوهرم خونس اون میبرتمون بعد با شوهرم رفتیم برگشتنی که خواهر شوهرم رو برسونیم خونشون از نزدیک خونمون رد شدیم من بهش با تعارف گفتم بیا بریم خونمون شامم آبگوشته آمادس بیا
با ضرب گفت چه اماده باشه چه نباشه نمیام!! من خیلی ناراحت شدم از لحنش
بعدش شوهرم نزدیک خونشون شد خواهرشوهرم بهش گفت همینجا پیاده کن شوهرم گفت نه
من به خواهر شوهرم گفتم بزار بره دیگه شوهرم با شوخی گفت وای بیین آبجی میگه بزار همین دم کوچه پیاده بشه بره دیگه
گفتم نه منظورم تویی
گفت شوخی کردم بعد خونه خواهر شوهرم کلا کوچه پس کوچه و پیش در پیش و بن بست بود شوهرم برد دم درشون .
اونم با خوشحال رفت
من خیلی از این شوخی بیجا شوهرم ناراحت شدم
بعد از اینم ناراحتم چرا شوهرم خوبی هایی که به خانوادش میکنم رو نمیبینه مثل این تعارفی که زدم ؟
و اینکه چرا خواهر شوهرم اونجوری گفت حق داشتم ناراحت باشم؟