2789
عنوان

بیاید از روز زایمانم بگم اشکتون درآد

| مشاهده متن کامل بحث + 253092 بازدید | 1085 پست

دکتر گفت زایمانت سخته هیچی نگو تا تموم شه
خلاصه با هزار بدبختی زایمان کردم
بعد که تموم شد رفتم بالا تو بخش دخترم از همون اول گریه میکرد من از شب قبلشم نخوابیده بودم واقعا داشتم میمردم ولی مجبور بودم به بچه رسیدگی کنم ناگفته نماند که مادرمم بنده خدا پابه پام بود و اذیت شد. از همون روزها هم قلبش مشکل پیدا کرد هنوزم مشکل داره 😢چون ظاهرا پشت در اتاق عمل بهش گفتن فقط دعا کن خیلی دیر شده واسه رایمان و از این حرفا خیلی بهش استرس وارد شد. حالا بگذریم

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

دکتر گفت زایمانت سخته هیچی نگو تا تموم شهخلاصه با هزار بدبختی زایمان کردم بعد که تموم شد رفتم بالا ت ...

چقدر وحشتناک چه تحملی داشتی

کاربر از سال ۹۵. لطفا فقط آقایونی که تا حالا صدبار خودشون رو انگشت کردن درخواست بدن🌷

خلاصه با هزار بدبختی بود گذشت.ولی کاش فقط مشکلم زایمانم بود و دردهایی که کشیدم و مشکلات جسمی که هنوزم با کمر درد و پهلو درد های وحشتناک دارم کنار میام بود...

وقتی از اتاق ریکاوری اومدم بیرون همسرم جای اینکه حالم رو بپرسه تا منو دید سریع از پله ها رفت پایین اینجا اولین بار بود که قلبمو شکوند

خلاصه با هزار بدبختی بود گذشت.ولی کاش فقط مشکلم زایمانم بود و دردهایی که کشیدم و مشکلات جسمی که هنوز ...

چرا

درس را برای فهمیدن دوست داشتم اما وقتی می‌دیدم میان این مدرسه‌ها، فهمیدن که نه، حفظ کردن مهم است، درس هم محبوبیتش را از دست داد و بزرگ‌ترین مقصرش همان معلم‌ها و نظام آموزشی ای بودند که آمدند و در گوشمان نوار پرکردند. نمی گفتند شعرهای نظامی را بخوانید و با لیلی و مجنون زیبایی عشق را بفهمید، می‌گفتند قافیه وردیف را پیدا کنید!به ما یاد ندادند آرایه‌ی عشق خسرو و شیرین راببینیم، فقط گفتند زیر آرایه‌ها خط بکشید!کتاب درسی به من یاد می‌داد انتگرال را، اما هیچوقت به من لا به‌لای آن هزاران صفحه درس،درس دوست داشتن و زندگی نداد، میان حجم عظیمآن کتاب‌ها نگفتند برای آرزوهایتان بجنگید...نگفتند چگونه با مشکلات روز مره‌مان دست وپنجه نرم کنیم و زخمی نشویم…

فرداش که مرخص شدم؛همسرم نیومد دنبالم گفت من امتحان دارم.ساعت یازده دوازده ظهر بود بهش گفتم مرخصمون کردن کی میای گفت نمیتونم بیام دنبالت... تا ساعت دو تو راهرو بیمارستان منتظر موندم رفتم تو اتاق ان اس تی چون دیگه واقعا جا نداشتن دیدم نمیاد که نمیاد... من خیلم درد داشتم و کلی وسایلو بچه داشتیم خیلی سختم بود که بدون همراه برگردیم ولی دیگه چاره ای نبود خلاصه اسنپ گرفتیم با هزار بدبختی برگشتیم این بار دومش بود که قلبمو شکوند. من بودم و مادرم و شکم پاره و کلی وسیله

اون شب همسرم اومد بهش گفتم چند دقیقه بچه رو نگه دار من واقعا خستم و کمرم درد میکنه کلی از زایمانم گفتم که سخت بود ولی براش اهمیت نداشت و گفت نمیتونم بچه رو نگه دارم اون حتی سه روز مرخصی تشویقی داشت که بهم کمک کنه ولی اصلا نکرد و همش طلبکار بود میگفت مکه سرکار میری(شاغلم منه بدبخت) تو خودت باید بچه رو بزرگ کنی مادرتم که هست کمکته. خیلی رفتارهای زششششتی داشت هیچوقت یادم نمیره اینم سومین بار که دلمو شکوند

ولی ایشون میگن دلم ازش شکسته

فک کردم سوتفاهم شده و از غصه و ناراحتی و بغض نتونسته بمونه از شرایط فرار کرده که توی خلوتش گریه کنه تا با پیام بعدیش مواجه شدم که برا مرخص کردن زن و بچشم نیومده و متوجه شدم اسی حق داشته

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پیج معتبر

نازش | 0 ثانیه پیش
2791
2779
2792