بچه ها 28سالمه چهار ساله ازدواج کردم از تهران اومدم یه شهر دیگه تو روستا پدرو مادرم فوت شدن کلا کسی رو ندارم و تنهام نمیدونم چی شد و چرا قبول کردم خودمم موندم چرا آخه همین کاری کردم ولی صد تا دلیل دارم که از ازدواجم راضی نیستم مثلا از اینحایی که میشینم از محله کوچه همه چیش خوشم نمیاد فکر میکنم یه روز بچه دار بشم بچم اینا بزرگ بشه دیونه میشم تو یه حیاط با مادر شوهرم و خیلی اذیتم هم شوهرم هم مادرش اصلا نرمال نیستن انار روانین بعد لحجه فرهنگ همه چی فرق داره اصلا با جمعشون نمیتونم ارتباط بگیرم از روز اول تمام تلاشم رو کردم ولی انگار من متعلق به اینجا نیستم یه حس بدی دارم نمیدونم چجوری بگم یه جوری غریب کش و ضد عروس هستن و بی دلیل از من بدشون میاد اصلا حالم بد میشه مثلا یه جا دعوت میشم زناشون نگاه سر تا پای من میکنن با کج کردن صورت و نفرت اصلا بیشتر فکر طلاقم بخاطر خانواده و رفتارشون که از روز اول با من داشتن مثلا زنونه دعوت میکنن جوونای یه طرف و با هم حرف میزنن و جاریمم پیش اونا ولی اصلا به من محل نمیدن تو هم بیا اینجا باید برم با آدمای مسن صحبت کنم بعد هر دقیقه هم بخاطر شوهرم و مادرش باید این خانوادش هم ببینم اصلا انگار یه سیاه پوست بیاد تو جمع سفید پوستا رفتارشون شبیه نژادپرستی هست نمیخوان منو و برام عذابه نمیتونم تحمل کنم اگه شوهر و مادرشوهر و خانواده شوهر خوبی داشتم باز برام آسون تر بود ولی نمیدونم همش میگم تا بچه ندارم باید برم نمیتونم با اینا