خواهرم صاحب خونست خونش ۲ واحده هرروز مستاجرش وحشی بازی در میاورد هرروز زنگ میزد طلبکار بود
تو حیاط مثل عهد قجر طناب می بست به درخت لباس هوا میداد
تا ی صدای موزیکی بیاد از خونه خواهرمم نباشه زنگ میزنه تا صدای ی میخی میاد زنگ میزنه همش غر غر غر اخرش مجبور شدن بلندش کنن اونم با ناراحتی رفت باز😒مردم دو واحدن باهم نمیسازن بابا کنار نمیان