امروز نذری شله زرد داشتن منم ۸ ماهمه گفتم من امسال نمیام نمیتونم گفت نه باید بیای و از دیشب منو برد اونجا بخوابیم چون شبح زود پامیشن برای شله زرد
مادرشوهرم جای منو همسرمو انداخت تو اتاق تهی خونه که به حیاط راه نداره گفت تو بارداری راحت باشی و صبح با سر و صدا بیدار نشی
جای جاریمو برادرشوهرمو بچشون هم انداخت اتاقی که یه در به حیاط داره.بقیه هم تو حال
من رفتم دسشویی برادرشوهرمو همسرمم داشتن برنج میشستن.اومدم دیدم جاریم بچشو که خوابش برده گذاشته رو تشک توی اتاق ما و خودشم دراز کشیده کنارش من که وارد اتاق شدم گفت شرمنده بچش خوابه نمیشه بلندش کنم چیزی میخوای بردار درو ببند و برو😐😐😐😐😐😐😐😐
مجبور شدم خوابیدم اون یکی اتاق از اخر شب و نزدیک صبح سر و صدا و حالمم بد بود و بوی گاز میومد اصلا داشتم میمردم صبحم زود اومدن گفتن پاشید اینجا میخوایم ظرفای نذری رو بچینیم
برای ناهار هم مادرشوهرم به جاریم گفت خوزشت بادمجون بزار بعد جاریم بادمجونارو ریخت توی ماهیتابه و رفت بعد داد میزد که فاطمه ببین نسوزن و مجبور شدم همشو سرخ کنم انقدر حالم بد بود و اذیت شدم که ساعت ۱۱ بود زنگ زدم بابام گفتم فقط بیا منو ببر
دیگه به همسرم گفتم من خیلی حالم بده گفتم بابام بیاد سراغم توام کارارو بکن تموم شد خواستی بیا نخواستی ناهارتو بخور بعد از ظهر بیا
حالا اقا قهر کرده که تو چرا بی اجازه من زنگ زدی بابات و منو گذاشتی تو عمل انجام شده و ول کردی رفتی این چه کاری بود زشت بود رفتی مگه تو صاحاب نداره و.....
خدایی حق داشتم یا نه؟