2789
عنوان

علایم بارداری تا زایمان

350 بازدید | 45 پست

سلام میخوام اینجا راجب سه تا بارداری تا زایمان براتون تعریف کنم،تا خوشکلایی که تجربه ندارن، استفاده کنن☺️

تو سن ۱۵سالگی با پسرعموم ازدواج کردم سال ۹۲.پریودم همیشه منظم بود. هر ۳۰ یا۳۱ روز پریود میشم.تا ۱۷سالگی جلوگیری کردم.ماه اول اقدام کردم.کلی رابطه داشتیم،همیشه با وضو بودم و قرآن میخوندم و دعا میکردم، فک میکردم چون مشکلی ندارم،۱۰۰درصد حامله ام، اما نبودم. ماه دومم همینطور.ماه سوم رمضان بود،شوهرم شبها سرکار میرفت و فقط دوبار رابطه داشتیم.عیدفطر باید پریود میشدم.۷روز مونده به موعدم نفخ و دلپیچه و اسهال گرفتم( گلاب به روتون) سه روز مونده به موعدم سرم گیج رفت و تعادلمو از دست دادم و سحرش که داشتم غذا میپختم، یهو حالم از بوی مرغ و فلفل دلمه بهم خورد.اما بعد اینکه کاملا پخت، خوب شدم...سرگیجه مو فک میکردم از ضعیف شدن بخاطر رمضان هست .برای اسهالم هم یک هفته هرچی دارو خوردم خوب نشدم. روز عید درد پریودی داشتم ولی خبری نبود.فرداش فهمیدم خواهرم حامله ست،منم به ذهنم اومد که شاید منم حامله باشم.۳روز بعد موعدم یه تست زدم اما منفی بود،سرگیجه ام خوب شده بود اما همچنان اسهال بودم حتی رفتم نافگیری کردم،اینقدر شکمم و نافم رو فشار دادن اخرش گفتن نه نافت سرجاشه. دوهفته گذشت و رفتم پیش ماما. ماما یه مارک دیگه بهم معرفی کرد و گفت دقیقه، اونو زدم اما بازم منفی بود. ماما گفت نه باردار نیستی برام دوهفته کپسول داد، اونا رو خوردم اما بازم پی نیومد.دوباره رفتم و اینبار دوتا آمپول داد و گفت حتما تا ۱۴روز پریود میشی

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



اما بعد از ۱۴روز پریود نشدم. دوباره رفتم و ماما نبود، اما یکی دیگه بهم گفت برم آزمایش بدم،بعضیا تست نشون نمیده، آز دادم و درکمال ناباوری دیدم حامله ام. اما باورم نمیشد، چون خواهرم حامله بود و هرثانیه عق میزد .من فقط اسهال بودم،هیچی تهوع نداشتم

جواب ازمایش رو پیش ماما بردم و کلی دعوام کرد چرا دیر اومدم😐 گفت سونو ان تی و آزمایش رو از دست دادی، اما بازم ازمایش اولی رو دادم. تا ۱۶هفتگی باورم نمیشد حامله ام. حالم خوب خوب بود

سونو رفتم و گفتن نی نی پسره و سالمه . اما وزنش کمه. من خیلی غذا میخوردم،اما چون اسهال بودم تا ۶ونیم ماهگی افزایش وزن نداشتم. رفتیم دکتر و کلی دارو گرفتیم اما در یکماه فقط یک کیلو بالا رفتم.سونو ۳۰ هفتگی بازم گفتن وزن نی نی کمه.دوباره رفتم و اینبار یه پودر داد که هفته ای یک و نیم کیلو بالا میرفتم، و پف کردم.

بارداری خیلی خوبی داشتم. حالم اینقدر خوب بود و سرحال و شنگول بودم، شوهرم و پدرشوهرم هم خیلی تحویلم میگرفتن. پدرشوهرم همیشه بهم کباب میداد و مارو تفریح میبرد،یادش بخیر. میل زیادی به شیرینی داشتم.هرشب کیک و ویفر و کاکائو میخوردم. تا اخر بارداری ۱۶ کیلو بالا رفتم. وزن اولیه ۶۴ وزن اخر ۸۰ کیلو😂

۴۰ هفته ام شد نی نی نیومد، ۴۱ هفته و یک روز شدم.ماما منو بیمارستان فرستاد، گفت ممکنه نی نی مدفوع کنه و اونو بخوره. با شوهرم رفتیم بیمارستان. منو بردن تخت معاینه وقتی دستشو اورد بیرون، دستکشش پر خون بود، منم چشام چهارتا شد ترسیدم گفتم چیشده؟ گفت هیچی خودم کردم تا تحریک بشه رحمت. گفت سریع لباساتو عوض کن برای زایمان. من گفتم باشه اول برم به شوهرم بگم. اومدم بیرون و گریه کردم و گفتم من میترسم. من نمیخوام اینجا زایمان کنم

۱۴روز گذشت و پریود نشدم. دوباره رفتم و ماما نبود اما یکی دیگه بهم گفت ازمایش بدم،بعضیا تست نشون نمیده.رفتم ازمایش دادم و جواب مثبت بود اما اصلا باورم نمیشد. چون خواهرم هر ثانیه عق میزد اما من هیچی. فکر میکردم جواب الکیه 😂 خلاصه رفتم پیش ماما و کلی دعوام کرد که سونو ان تی و آزمایش رو ازدست دادم.و دیر اومدم😐 ۱۶هفتگی سونو رفتم و تازه باورم شد حامله ام. گفت نی نی سالمه،پسره اما وزنش کمه. دکتر رفتم و کلی تقویتی گرفتم اما در دوماه فقط ۲کیلو بالا رفتم. خیلی خوراکم زیاد بود اما اسهال بودم. سونو ۳۰هفتگی رفتم،مجدد گفتن وزنش کمه. مجدد دکتر رفتم و اینبار یه پودر بهم دادن که هفته ای یک و نیم کیلو بالا میرفتم. تا اخر بارداری ۱۶کیلو بالا رفتم. اول ۶۴بودم .روز زایمان ۸۰ کیلو 😂. بهترین بارداری رو داشتم.حالم خوب بود،شادوشنگول بودم. اینقدر شوهرم و خانواده شوهرم تحویلم میگرفتن که حد نداره. پدرشوهرم هی مارو تفریح میبرد و بهم کباب میداد، شوهرم هرشب خوراکی میاورد، عاشق شیرینی و کیک و کاکائو بودم. هیچ دردی نداشتم.تازه کربلا هم رفتم اونموقع ۵ونیم ماهه بودم و هنوز شکمم هیچی معلوم نبود، از ۶ونیم شکمم معلوم شد. از ۷ماهگی هرروز باپدرم و خواهرم قدم میزدیم و کلی خوراکی میخوردیم،یادش بخیر. خلاصه ۴۱ هفته و یک روز شدم که ماما منو بیمارستان فرستاد. ما تو روستا هستیم بین تربت جام و مشهد. باشوهرم تربت جام رفتم.

دکتر وقتی معاینه ام کرد، دستکشش خونی بود.من ترسیدم و گفتم چیشده؟ با جدیت گفت هیچی خودم تحریکش کردم.گفت سریع لباساتو عوض کن باید زایمان کنی. گفتم باشه.یواشکی فرار کردم و اومدم پیش شوهرم و گریه کردم.گفتم از اینجا میترسم،بریم مشهد. دکتر یکی رو فرستاد دنبالم و من گفتم اینجا زایمان نمیکنم. گفتن ممکنه تا مشهد نرسی و بچه بدنیا بیاد.شوهرم زنگ زد به مادرش ،و زن عموم گفت هرجور صلاح خودتونه. زنگ زدیم به پدرشوهرم و اون گفت هرچی عروسم میگه، همین الان میریم مشهد 😀 خلاصه بیمارستان از ما امضا گرفتن و گفتن بهرحال خطرناکه.یه ناهار خوردیم و رفتیم سمت مشهد. بیمارستان ام البنین رفتیم.گفتن اوضاعت خوبه میتونی چندروز صبرکنی. هرروز باپدرشوهرم و مادرشوهرم وخواهرشوهرم از صبح تا شب راه میرفتیم،خرید میکردیم و میخوردیم.اما هیچ علایمی نداشتم.۳روز بعد دوباره رفتم. ببینم اوضاعم چطوره که یکی بهمون گفت اینجا زایمان نکنین، همشون دانشجو هستن و تجربه ندارن.بیخیال بیمه شدیم.کلی فکر کردیم تصمیم گرفتیم بیمارستان امام هادی بریم.۴۱هفته و۵روز بودم که منو معاینه کردن و گفتن باید بستری بشی اما امادگی زایمان رونداری.توکل کردیم به خدا و ساعت ۸شب بستری شدم. چون سنم کم بود و اولین بارداریم بود بهم آمپول فشار نزدن و فقط روان کننده و منقبض کننده رحم دادن. یه اتاق بود با ۶تا تخت. اونجا آماده میشدن، بعدش میبردن رو تخت زایمان. من سرحال بودم اما بقیه درد میکشیدن. من با همشون صحبت میکردم و شوخی میکردم. هی راه میرفتم با سرمم 😂 مامانها یکی یکی زایمان میکردن و بجاشون یکی دیگه میومد و من باهمشون صحبت میکردم.یکیشون بچه ۶ماهه تو شکمش مرده بود و طفلی خیلی درد میکشید 😭 فرداش ساعت ۱۱ونیم ظهر اومدن معاینه و کیسه آبمو پاره کردن(هیچی درد نداره) همه جا خیس شد.لباسمو و تختمو عوض کردن.ساعت یک ونیم دکتر اومد معاینه کرد گفت این فقط یک سانت دهانه رحمش باز شده ببرین اتاق عمل. من دست وپام لرزید،خیلی میترسیدم.حتی از اسمش. کنارم به خانمی بود بعد ۱۷سال حامله شده بود.گفت چرا تلاشی نمیکنی؟ گفتم چیکار کنم؟ گفت زور بزن، بچه بیاد پایین.منم به مدت نیم ساعت هی زور میزدم.بعد هر زوری که میزدم، درد میپیچید. تا نیم ساعت هی زور زدم.شیفت عوض شد ساعت ۲دکترجدید بادوتا ماما اومد.پرسید هیچی درد نداری؟ گفتم چرا دارم 😂 دوباره معاینه ام کرد و گفت اینکه ۶سانت بازه،پس چی میگید شما. گفت به راحتی میتونه زایمان کنه،اوضاع خودش و بچه عالیه😍

منم باخیال راحت خوابیدم. ساعت ۴با همهمه بیدار شدم و دیدم داره بارون میاد، بلندشدم تا از پنجره بیرون رو نگاه کنم،دیدم حرم امام رضا روبه رومه 😍 گفتم یا امام رضا کمکم کن.کم کم دردهای مثل پریودی شروع شد.ساعت ۵درد خیلی شدید شد که ماما اومد و پرسید دردام چطوره؟ گفتم خیلی شدیده. معاینه ام کرد و سریع پرستار رو صدا زد. بهم گفت زور نزنی بچه الان بدنیا میاد.گفتم باید برم دسشویی گفت نه بچه داره میاد،اشتباه فک میکنی.پرستارا بدو بدو منو رو ویلچر گذاشتن هرچی گفتم خوبم میتونم راه برم اما نذاشتن، باسرعت منو رو تخت زایمان انتقال دادن. ماما دستکش میپوشید و میگفت زورنزنی ها.اما دست خودم نبود، احساس زورش خیلی شدید داشتم، (ببخشید ها) انگار مدفوع شدید داشتم. ماما گفت یه نفس عمیق بکش یه مقدار خم شو به سمت جلو و باتمام قدرت زوربزن.اما هروقت که من گفتم،اما من نتونستم تحمل کنم زور زدم و پسرم مثل یه ماهی سرخورد سریع ماما بچه رو گرفت. ماما و اون دوتا پرستار با تعجب بهم نگاه کردن،من ترسیدم که چی شده. یکی از پرستارا لبخند زد و گفت آفرین دختر خوب، چه زوری داشتی. ماما هم خندید و پسرمو رو شکمم گذاشت، اون لحظه قشنگترین لحظه ی عمرم بود. چقدر آروم شدم،چقدر سبک شدم. چقدر شیرین بود. فقط بعدزایمان خیلی سردتون میشه.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792