خیلی تو ذهنم هست مادر شوهر خواهرم به خواهرم زنگ زد خواهرم با بچه اش رفتن میگفت فشارش گرفتم قلبش ۴۰بود گفتم ضربان قلبت پایینه قلبش بزرگ بود میگفت با صبحت کردیم خیلی چایی اینها خوردیم ولی چشماش یه جوری بود خیلی نگاهم کرد بلند شد رفت آشپزخونه خورد زمین بچه خواهرم جیغ وحشتناکی زد چهار و نیم ساشه داد میزد مار بزرگ اومد میره سمت مادر بزرگ خواهرم آمبولانس زنگ زد میگفت مادر شوهر بغل کرد تو بغل من جون داد داد زدم شوهرش برادر شوهرش اومدن حالا بچه خواهرم واقعا دیده خواهرم میگه به شدت میلرزید نمیدونستم بچه بغل کنم یا مادر شوهر