به دوستم نگفتم می خوام خودکشی کنم ولی راجع بهش صحبت کردیم که خودکشی چرا و چطور رخ میده
گفت بنظرم یه آدم کم و اضافه تو این دنیا تاثیری نداره
ولی دنیای من ، مامانمه
می ترسم بعد از خودکشی من نتونه ادامه بده. ولی دیگه نمی تونم با این حجم از افسردگی و افت توی همه ی کارهام ادامه بدم.
من دخترم و هجده سالمه
پدر و مادرم هر دو شاغلن ولی بابام معمولا زودتر میاد خونه.
داستان اینه که وقتی هفت هشت سالم بود بابام ازم سو استفاده جنسی می کرد. می گفت همه ی پدر ها این کار رو با دخترشون می کنن. اگه به مامانت هم بگی در نهایت جسدت هم به دست من میوفته و لختت رو می شورم چون مادرت نمی تونه بچش رو بشوره و خاک کنه و احتمالا درگیر گریه کردنه. یادمه موقع تجاوز و تهدید هاش، گوشیش رو می داد فیلم سینمایی نگاه کنم که کمتر گریه کنم. فیلم های سینمایی راجع به کودک همسری، فروش دختر به افغانی، اعتیاد به مواد مخدر، سیگار و حتی خودکشی. فیلم ها به قدری غمگین بودن که باعث می شدن شب ها تو خواب راه برم و گریه کنم. تا دو سال لکنت زبون داشتم و روی کاغذ می نوشتم که به مامانم توضیح بدم. خب اون اوایلش جدی نگرفت ولی بعد از چندین ماه سو استفاده جنسی تازه خوندنشون و وحشت کرد. یه دختر هشت ساله بدون گوشی و اینترنت ، اینا چیه نوشته؟
بالاخره مشاور کودک و پزشک قانونی اثبات کردن رخ داده.
مشاور کودک خودش نقش بزرگی تو روانی کردنم داشت. می گفت اگه راست بگی بابات اعدام می شه. می گفتم راسته ولی به خاطر من آدم نکشید. وقتی بهش فکر می کنم، اگه این دنیا جهنم نیست، پس جهنم کجاست؟
حتی یادمه می گفت این کار رو همه ی پدر ها با دخترشون می کنن. خیلی وقتا بعد از کلی گریه کردن وقتی می رفتم سرویس بهداشتی، سوزش داشتم.
الان بعد از ده سال هنوز هم نمی تونم توی سرویس بهداشتی یا حموم به خودم دست بزنم و از بدنم متنفرم. از این که چرا باید بعد ده سال تازه کاووس هاش برگردن؟ چرا ذهنم تازه داره پردازش می کنه؟ چرا زودتر به بلوغ فکری نرسیده بودم که بفهمم چه بلایی سرم اومده؟
و با این حجم انبوه کاووس ها، عمیقا می خوام بمیرم و امیدوارم مامانم از دستم ناراحت نشه چون دیگه نمی تونم ادامه بدم.