2789
عنوان

کودکی من

72 بازدید | 5 پست

چهار ساله بودم که پدرم رو از دست دادم یک برادر کوچکتر داشتم و مادرم باردار هم بود . این روزها و سالهای پایانی  که روی خودم کار میکنم ،دلم برای خودم میسوزه . چه روزگار سختی رو گذروندم . روزهای بدون پدرم واقعا سخت بود پدرم اموال داشت کار کن نداشت ،هر کسی کار میکرد و نون آور میشد منت می‌گذاشت . خیلی وقتا کفشامون پاره بود و گاها مشترک . غذاهای تکراری  ،پوشیدن لباسهای دیگران ، مسخره شدن توسط خواهر و برادرهای زیاد، همیشه آزارم می‌داد و این درحالی بود که خونمون جای خیلی خوبه شهرمون بود با متراژ فوق‌العاده ، همسایه ها همه وضعیت عالی ،(ولی ما افتضاح) ماشین بود، زمین کشاورزی بود,خونه بود ولی تعدادمون زیاد بود و کار کن نداشتیم ، کسی رو هم که می‌گرفتیم بعد از چند وقت دووم نمی آورد. 

درسمو خوب می‌خوندم ،چاره اش فقط همین. بود ،بینش خوبی داشتم ،آدم مثبتی بودم و احساساتی ،طبیعت و گلها و درختان همه چیزم بود.

دانشگاه مرکز یه کلان شهر قبول شدم ،همزمان یه خواستگار خیلی خوب داشتم از مرکز همون کلان شهر، هم ازدواج کردم و هم رفتم دانشگاه. همسرم همراه بود برای خیلی چیزا و دوستم داشت و داره . 

علی رغم فامیل بودن اصلا نزدیکی اخلاقی با خانواده اش ندارم ،تفاوت از زمین تا آسمون . توی این خانواده بهم احترام میذاشتن ،دوستم داشتن و......

ولی چیزای زیادی توی این بیست سال داغونم کرده ، ارزشهای من از نظر اونا مسخره بود و ارزشهای اونا برای من زجر آور 

تفریح،دور همی خانوادگی،پارک رفتن، با آهنگ رقصیدن، آواز خوندن،شوخی ،کمک به فقیر توی خیابون، هوای اعضای خونواده رو داشتن  کلا براشون وقت هدر دادنه ، برای تولد غذا و کیک آنچنانی و کادوی آنچنانی میدن ولی دریغ از رقص ،شادی حالم واقعا بد میشد اوایل 

برعکس خانواده خودم کادو و کیک و...‌در حد خیلی معمولی ولی بزن و برقص و شادی تا آخر شب 

 بعضی از اخلاقاشون و حرفایی که میزنن:

خانوادشون از جمله همسر خودم کمال گرای مطلق، همه ی اطرافیان دشمن هستند و به اینا حسودیشون میشه و می‌خوان بزور بهشون دخترشون رو بندازن ،همه ی اطرافیان

آدم نا حسابی هستن  و اینا خداروشکر خوب از آب دراومدن ، خداروشکر اهل شهر کوچکی نیستیم ، فقط به اخبار گوش میدن و تجزیه و تحلیل های منفی تا دلت بخواد حتی تا بچه ی کوچیک خانواده . تکه انداختن و انتقاد کردن همیشه براه

دلم خییییللللییی پره دارم دیگه. خفه میشم ،میخوام فرار کنم برم یه جای دور . دیگه ازم چیزی نمونده، 

خونه دارم ،ماشین دارم ، تحصیلات عالیه دارم ،نیم کیلو طلا دارم که همش هدایای همسرم بوده ولی احساس ناکافی بودن از اینهمه انتقادهای در لفافه داره منو میکشه . کلی روی خودم کار کردم . ولی همیشه کابوس میبینم گاهی فکر میکنم دارم دیوونه میشم واقعا . دیگه ازون آدم سرزنده و شاداب که وقتی با همسرم نامزد کردیم بهم گفت توروخدا همیشه همینطور بمون چیزی نمونده. کودک درونم می‌خوام دستت رو بگیرم بهت بگم خودم دیگه کنارتم تنهات نمی‌ذارم.نترس بلند شو شادی کن ،ابراز وجود کن،خودت باش من هستم کنارت

خدایا اینو اینجا نوشتم یکم آروم بشم . کمکم کن بلند بشم .

شکرت

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792