چند سالی بود که ناهید چربی خون گرفته بود
ولی به رحیم نگفته بود
آخه رحیم قرمه سبزی چرب دوست داشت
آخه رحیم دوست نداشت تنهایی غذا بخوره
آخه رحیم سر قضیه سنگ کلیهی ناهید کلی غر زده بود که چه خبره تو هنوز سنی نداری و راهی این مطب اون مطبی
حساسیت پوستی ناهید هم ارثی بود
پاییز به پاییز کف پایش ترک بر میداشت و پوست گونه ش کک میزد
ناهید آرایش میکرد
آخه رحیم زن شیک و پیک میخواست
آخه رحیم همیشه سر دیدن فیلم خاله هِتی میگفت چقدر از زن کک و مکی بدم میاد
دوسال بعد وقتی ناهید توی39سالگی بر اثر ایست قلبی فوت کرد کسی نگفت ناهید زن فداکاری بود
بلکه آدما دو دسته شدن:
دستهی اول
اونایی که گفتن آخی رحیم که با این بر و رو الان باید زن مرده شه
دسته دومم اونایی که گفتن
بهتر...
حیف رحیم بود که یه عمر با ناهیدِ معمولی و خانه دار زندگی کنه
ناهید هیچوقت نگفت مریضه
هیچوقت نگفت چرا پاییز که میشه آرایشش غلیظ تر میشه
و هیچوقتم به روی رحیم نیاورد که حواسش پرتِ جای دیگهس
آخه روی یقه رحیم رد رژ لب نبود
پیرهنشم بوی عطر زنونه نمیداد
فقط
چشماش...
چشمای رحیم دیگه مثل
اول آشناییشون،وقت دیدن ناهید برق نداشت!
آخرشم هیچکس نفهمید علت مرگ ناهید ایست قلبی نبوده
ناهیـــــــد...
دق کرد و...مرد!