من قبلا خیلی بش محبت میکردم ولی دیدم بیخوده ببینید مادرشوهرم تو زندگیم دخالت نمیکنه ولی چیزی بخرم حالا طلا یا... مبارک نمیگه یجا بریم مسافرت زنگ نمیزنه بگه رسیدید یانه بچمو ختنه کنم نه میاد نه زنگ میزنه بپرسه نه مبارک میگه مریض بشم دندون جراحی کنم و... اصن حالمو نمیپرسه من هرمناسبت میرم ولی اگه یدفه چیزیم بشه عید قربان اینا نرم اصن زنگ نمیزنه تبریک بگه یا اگه صد سالم خونش نرم نمیگه چرا نیومدی بچه هامواصن کمک نمیکنه یکم نگه داره. تولذامو تبریک نمیگه. موقع اسباب کشی اصن زنگ نمیزنه بگه چیزی لازم ندارید یا کمک نمیخاید. اصن شام دعوتمون نمیکنه. آش دندونی بچمو فرستادم هیچ کادویی جاش نذاش. رو سیسمونی بچم چیزی نداد. موقع زایمانم اصن ب منو بچم تشک و پتو وبالش ندادن شنیدم همه مادرشوهرا میدن. همیشه یه ده دوازده روز اززایمان بگذره تازه میاد خونه دیدن بچه(البته ملاقات بیمارستان جدااونو میاد) تا بحال نشده کادو بده بهم بخاد کربلایی جایی بره اصن زنگ نمیزنه براخدافظی پسرعمه هام و شوهرعمم و چن نفر از فامیلام فوت شدن تسلیت نگف(نسبتشون درحد پسر عمه و اینا بود) کلا ب هیچ علتی زنگ نمیزنه. خونه بچه هاش بی علت نمیره. مثلا میدونس من بعد زایمان بدنم یه مریضیایی گرفته اصن نپرسید بگه خوب شدی یانه اینم بگم تیپ شخصیتیش نیس چون اگه تیپ شخصیتیش بود باهنه اینجوری بود ولی ایشون فقط باعروساش اینجوریه و ب شوهرم زنگ میزنه وقتی حالش بده یا تولدشه و... حتی دیدم ب خاهرش اینام میزنه و محبت میکنه اینم بگم میدونم اینایی که گفتم اصن وظیفه مادرشوهرم نیس ولی میتونه ب عنوان محبت ایناروانجام بده حالا که نمیده من چطور رفتارکنم
تاپیک من جای خالی کردن عقده کسی نیست اگه دلت پره سرما خالی نکن
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
مادرشوهر منم همینه ولی من بیشتر میپسندم... چون وقتی من مریضم اون نمیاد اونم مزیض بشه من محلش نمیدم راحت و اسوده... تو هم برات مهم نباشه همین کارا رو با خودش بکن
چه مادر شوهرایی که به اسم محبت هی دخالت میکنن بشین زندگیتو کن خوشبحالت مادر شوهرمن به اسم نگرانی هر لحظه میخواد امار دراره یبار زنگ زده بود ما خونه نبودیم جواب ندادیم اومد در خونه کل کوچه رو جمع کرده بود که من باید بفهمم کجان چشونه همسایه ها گفتن بابا اینا یه خونه جدان یه زندگی جدا گف نههههههههه من باید بدونم مثلا بیاد دربزنه در بازنکنیم بچه ای چیزی از دیوار حیاط میفرسته درو بازکنه