۴ماهه عقدیم هنوز خونمون نرفتیم
منم واقعا خسته شدم ۵سال باهم بودیم دیگه خیلی طولانی شده این دو بمون و منم خیلی کلافه ام این روزا
قبلا جای دیگه کار میکردم ولی دایی پدر شوهرم منشی میخواست برای دخترش پدر شوهرم منو معرفی کرد من از اون جایی قبلی دراومدم اومدم اینجا
چند روز پیش خونشون بودم باباش به خنده گفت باید یه شب مارو شام دعوت کنی بیرون یه شب خانوادتو
منم گفتم باشه اهر هفته بریم مامانش گفت مگه چقد حقوق میگیره که شام دعوت کنه
این برای هفته پیشه
پریروز خونشون بودم شوهرم بهم گفت برو بهش بگو بریم شام بیرون مهمون من اونا که هیچوقت قبول نمیکنن منم نمیذارم تو حساب کنی ولی اینجوری بگو که خوب شید باهم
منم میگفتم چرا باید همچین چیزی بگم یبارقبلا گقتم مگه من مردم که پول شام حساب کنم
بعد دیشب بیرون بودیم میگفتم چرا همچین حرفی زدی چرا همیشه میخوای ازت راضی باشه مامانت
گفت من برام مهم نیست راضی باشه یا نه میخوام باهم خوب باشید گفتم توپ دخالت نکن
بعد گقت اخلاقت خشکه میخوام تغییرت بدم
آخه من میرم خونشون زیاد حرف نمیزنم و نهایت هفته ای یکبار برم اصلنم خوشم نمیاد ازشون چون مامانش نمیخواست ما بهم برسیم دوسال خون به جیگر کرد مارو
منم گفتم اخلاق من همینه توام منو اینجوری انتخاب کردی اگه من خشکم اخلاق خودتم خشکه
دیگه گقت من کاری به هیچی ندارم هر جور خودت میخوای باس برای من مهم اینه خودمون خوب باشیم
نظر شما چیه