احمق دیدی بی عرضگیت چیکار کرد با زندگیمون؟
زمانی که تحقیقات خواشتگاری خواهرت بود منو تو هم بهم معرفی شدیم
حالا اون ازدواج کرده بچش دو سالشه
خونشونو خریدن
ماشینم خریدن
بعد تو میگفتی خواهرم میگه همه بمن گفتن باش ازدواج نکن من ازدواج کردم بدبخت شدم تو دیگه اینکارو نکن
احمق بدبخت تویی که با چهل سال سن نتونستی عشقتو نگه داری
دوستم بعد سه سال از خواستگاری ما با پسر خالت ازدواج کرد بچش دو ماه دیگه بدنیا میاد
کار شوهرش رسمی شد
خونشونو دیروز خریدن
من کم زور نزدم لنتی
چرا هر بار منو رنجوندی که بقیه رو راضی نگه داری؟
الان خوبی؟خوشی؟زندگی وفق مرادته؟الان دیگه راضین ازت؟آره بره به درک دختر مردم
چطور تونستی روز قبل عقد پا پس بکشی؟
خدا وکیلی هیچ بهم فک کردی؟
به اینکه چطور جوونیمو پات گذاشتم؟به اینکه میدونستی حالم چطور میشه؟
کاملا میدونستی نابود میشم
میدونستی آبروم میره
میدونستی شهر کوچیکه برام حرف درمیارن
چطور شبا خوابت میبره؟گیرم کل روز خودتو غرق کار کردی شبا رو چیکار میکنی؟
الان بهت مدال شجاعت دادن؟بهت افخار میکنن؟میگن آفرین پسرم انتخابت درست بود؟میگن خوب کاری کردی؟میگن یدونه بهترشو برات میگیریم؟میگن از اولم اشتباه بود؟
راستی بهت تبریک میگه الان خودم تنهای تنهام بخاطر تو ایستادمجلو خانوادم با همه قطع ارتباط کردم ، راستی حرف هایی که خانوادت پشت سرم زدن هم شنیدم
حالا میدونی جالبیش چیه؟بخاطر چی من این همه زجر میکشم؟بخاطر کسی که اولین نفری بودی ک ترکم کرد
نمیدونم از کی متنفر باشم؟خانوادم؟خانوادت؟خودت؟خودم
همه تون با هم بهم ضربه زدید ولی من یک چیزو فقط میدونم اینکه من خیلی زجر کشیده بودم تو این زندگی من خیلی تنهایی و بی کسی تحمل کرده بودم من خیلی خیلی تلاش کرده بودم این حق من نبود