یاده خاطره خودم افتادم
پدر شوهرم با مادر شوهرم و دختر و داماد شون میرفتن دنبال
باغ و تالار برای عروسی ما
یکبار هم من و شوهرمو صدا نکردن
چون میخواستن خرج کنند ، از ما نظر نمیخواستن
بعد آخر هفته که میرفتم خونه شون ، مینشستن با آب و تاب
برای همسرم تعریف میکردن
منم اونجا هیچی نمی گفتم ولی توو دفترم همه جا رو سرچ کرده بودم
آخرم خواهر شوهرم یه دعوایی به پا کرد که منم سه ماه
قطع رابطه کردم
شکر خدا همسرم هزینه مجلس رو به عهده گرفت و یه روز
بهم گفت دفتر هستی ، تحقیق کن ، میخوام همه چیز
نظر خودت باشه ، گفتم بزرگترها ناراحت نشن
فداش بشم ، بهم گفت ، عروس اون مجلس تویی ، باشه؟
اینطوری شد که مراسم ما شد بهترین مراسم دو فامیل
❤️❤️با خدا باش پادشاهی کن ❤️