قبل ازدواجش ک همش نگاهم میکرد مهمونی و اینا حتی برمیگشتم چشم تو چشم میشدم باهاش ولی اذیتم میکرد این موضوع همش فاصله میگرفتم ازش
همشم میومد مثلا نزدیک من و اینا
یادمه ی بار تو اتاقم نشسته بود ی دفترم باز بود جلوش ی چی نوشت ولی من دیگه یادم رفت و اونم گذاشته بود سر جاش
چند مدت بعد دفترمو برداشتم دیدم ی شعر عاشقانه نوشته
مثلا همه داشتن با ی ماشین میرفتن برای اینکه من با اون تو ی ماشین نباشم گفتم من با ماشین خودمون میام یهو دیدم در باز شد گفت منم با شما میام من گفتم چیزه من میخوام برم با ماشین شما پیاده شدم رفتم 😬بعدش ی جوری رفتار کرد انگار بدش اومده در کل این رفتارا زیاد بودن مثلا هر جا بودیم از منم سوال میپرسید یا یچی یکی میگفت ،اون میگفت که شوخی میکنه ناراحت نشی و اینا خیلی چیزای دیگم بود الان به ذهنم نمیاد ولی من خیلی خیلی سرد رفتار کردم دیگه ازدواج کرد
بعد ازدواجم مثلا میخواستن تو عروسی برقصن عروسی یه فامیل دیگمون بود زنشم داشت میرفت باهاش و فامیلای دیگ برگشت صدام کرد گفت بیا بریم برقصیم اینا یا خونه ی فامیل دیگه بودیم من داشتم خمیازه میکشیدم تو اشپزخونه اون تو پذیرایی ی سمت دیگه بود اصلا دیدم اومد کنارم گفت خوابت میاد گفتم اره منظورمه حواسش هست ؟ یا توهمه