بخاطر حسودیا و عقده ها و دخالت های گل خانوادش بخصوص مادر و خاهر مطلقش بحثمون میشد بعد بجای اینکه اونارو جمع کنه زندگی منو خراب کرد درخواست طلاق داده
خودشم هر چی میشه میره ب اونا میگه همیشه کلا دخالت میکردن
زور داره مشکل از اوناست بعد اون نمیخاد زندگی کنه
سه ساله عقدم رابطه کامل داشتیم عروسی هم نگرفتن
اینم بگم ک همون اول بسم الله بهم زگیل تناسلی داد خودش میدونست بیماره
بعد سه سال عقد میگه میدونی چقد سخته باید مسئولیت تورو قبول کنم!!!!
سنتی بوده ازدواجم خودش منو دیده بود پسندیده بود اومدن اصرار اصرار ک عقد کنیم
شوهرم ک رسما بهم میگفت ببین چجوری میرینم تو زندگیت
باباشم سر ی مهمونی زنونه ک اصلا مردا شرکت نداشتن اومد تهدیدم کرد ک اگر نیای زندگیت و خراب میکنیم
از اونورم میگفت خودتو علاف من نکن زندگی کن نیستم
گیر بد کسایی افتادم