خونواده ش خیلی محدودش میکردن همیشه
ازش یه دروغگوی قهار ساخته بودن
ولی از بهار امسال سر یه جریاناتی حتی نذاشتن پاشو از خونه بزاره بیرون
گوشی نداشت
از طرفی خیلی حالش بود متوجه شده بودم میخواست خودکشی کنه. برا همین منم بعضی روزا میرفتم پیشش میدیدمش، باهم حرف میزدیم تلفنی
خاله عفریته ش که باهم یه خونه میشینن مدام تو گوش مامانش میخوند ک اینو باید شوهر بدی و..و...
هرروز کلی تحقیر میشد تو خونه با حرفای خاله و مامانش که واقعاً قابل گفتن نیس:)))))
چن وقت پیش مامانشو راضی کرد و ما آخر هفته رفتیم بازار گردی و پارک و ..
متاسفانه دیر رسیدیم خونه 8و نیم اینا بود.
هستین ادامه شو بگم؟