من چند روز دیگه 28سالم میشه. از 24 یا 25 سالگی شاغل شدم ولی چون رشتم مامایی بود یعنی داداش مجردم خودش مامایی برام انتخاب کرد برا اینکه با پسرا هیچ برخوردی نداشته باشم ولی از ترفندای دیگه قانعم میکرد که مامایی برات بهتره.داداشم انگار پارانوییده.سال اولی که شاغل شدم گوشیمو کامل تحت کنترل داشت چون میدونست شیفتای اورژانس بم میدن.گوشیمو هک کرده بود منم نمیدونستم.خواهرمم دقیقا فکراش مثل داداشمه میگفت تو روی هیچ پسری نخند خشک و جدی باش. اونا در واقع منو وحشی میخواستن بار بیارن نه خشک وجدی. خلاصه داداشم زندگیو کوفتم کرد جوری که بلد نبودم سلام هم بکنم یا بهتره بگم انگار حس میکردم زبونم با نخ سوزن دوخته میشد موقع روبرو شدن با آقایون و توصیف کنم دقیقا انگار جای دوختنشو هم حس میکردم اعتماد به نفس نداشتم و حس میکنم الانم ندارم چه با خانوما چه آقایون.دیشب شیفت اورژانس بودم خواهرزاده زن داداشم پرستار بود.میرفت لیوان برا همکارش میورد میگفت ببین آب نخواستی ولی برات آوردم میگن آب نطلبیده مراده. یا مثلا پسره درباره موی بلند میگه. میگه دختر باید موهاش بلند باشه.این خواهرزاده زن داداشم دختریه که باباش از ساداته و فک نمیکردم خانواده من از خانواده اونا تعصبی تر باشن
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.