ما در یک از اتاق های خونه مادرشوهرم زندگی میکنیم
چن روزه اومدیم خونه بابام بمونیم چون اونا رفتن مسافرت من خواستم بیایم یکمی راح بشم از خانواده شوهر
بچه م دیشب زود خوابید ۵ ونیم صبح بیدار شد هی بهونه میگرف و گریه میکرد اونم پاشد نفرین میکرد منو و بچم که انشالله سرطان بگیرید و از این حرفا
منم گفتم چرا این شکلی هستی چرا فقد بلدی داد وبیداد کنی اونم داشت نماز میخونه سنگو پرت رو سرم صورتم خونی شد
کلا این مدتی دست بلند میکنه روم قبلا اینطور نبود
بعد منم کلی گریه کردم و اینو
گفتم چرا اینکارو میکنی اگه من رو نمیخایی برو با هرکی دوس داری سابقه خیانت داره
تازه میگه من از این حرفت ناراحتم و حق برگشتن نداری وباید طلاقت بدم
خیلی حالم بده اصلا انگار زنشم انگار دشمنشم با یه بچه کوچک حمایت مالی هم ندارم نمیدونم چه کنم
دعا کنید همه چی حل بشه و شوهرم بهتر بشه با من و بچم