ما یه شهر دیگه بودیم
اونها یک شهر دیگه
خانواده مادرشوهرم عادت داشتن زیاد بیان خونه ما. براشون عادت شده بود.
خونه ما تبدیل شده بود به هتل.
چندین روز می موندن.
منم هر روز صبح از نانوایی نان تازه براشون میگرفتم.
ظهر و شب نان تازه
شده بودم گارسون و خدمتکار
مادرشوهرم اینها را میبردم بیرون می گردونم
زیادی از خودم مایه گذاشتم.
دستم نمک نداشت.
فکر میکردن وظیفه منه یکسره ازشون پذیرایی کنم
مهمانی فقط هم یک طرفه بود.
الان دیگه مثل سابق نیستم.
مادرشوهرم رفت پشت سرم کلی بدگویی کرد.
دلم برای سادگی خودم میسوزه