ازصبح دارم تا اخرش شب کارمی کردم بشور بپز وکلی کار دیگه مهمان داری همه داشتن حرف میزدن می خندیدن منم مثل بقیه مادر بی عقل منم یه ثانیه یه بار رو اعصابم بود ارو بخند اروم حرف بزن نه جلو مهمانها غذا نخور اونا هم داشتن می خوردن من تو اشپزخونه بودم کاری کرد داد زدم اخرش فهم شعور صفر از اونور داداش نجسم اخر سر اومد شام کوفت کنه بهش گفتم مهمان داره میاد گفتم شاید راحت نباش جلو مهمانها فحش کشم کرد