داستان از این قراره من و شوهرم بعد از ۷سال بچه دار شدیم و بچم ۶ماهش بود با وجود پیشگیری دوباره باردارشدم
برای بچه هامون خوشحال بودیم ولی رابطمون کم کم داشت سست میشد تا اینکه ۶ماه پیش وقتی نمیدونستم باروارم سر فضولی مادرشوهرم دعوای بدی داشتیم کهمش میگم الهی ب حق همین شبا چنان دعوایی تو خونش بیفنه ک یادش از ما کلا بره
خلاصه برلدرشوهرم زنگ میزنه ب بابام وخانوادم زنک میزنن ب من دعوا بدترمیشه فحش وفحشکاری شوهرمو و پدرمو ومادرم
رابطمون بعد اون دعوا بدتر میشه
بعدش شوهرم تو ی کاری با داداشش شریک میشه کلی بوهکار بانک ووام وقسط میشیم ک پول رهن خونمون رو هم میده ب داداشش
پولی ک قرار بود مستاجرمون رو بلند کنه اما داداش نکبتش ازمونگرفت
بعد اون دیکه بشدت متنفرشدم از همسرم تا اینکه از بی خونگی ۱ماه رفتیم خونه خواهر شوهرم و من همش میگفتمپول رهن رو بده مستاجر بلند شه بریم خونه خودمون اون میگفت دادام ب داداشم بجای بدهیش
و منو جلو خواهرش زد
بعد خواهرم پایین شهر ی خونه خالی طبقه ۴ داشت ک رفتیم اونجا موقتی من باردار با ی بچه ۱ساله
اونم سرگار دور رفته شبا نمیاد ۱هفته هست اومدیم اینجا بدون وسییله خاص چون وسیله هامو فرستادم خونه مادرشوهرم ک نزدیک خونمه
هردو از هم عقده ای هستیم چکارکنیم
فقط این دعا رو حتما بکنید
خدایا چنان خانوادشو گرفتار خودشون کن ک یادشون از اسی وشوهرش و مالشون بره الهی آمین