او دیگر زیاد جدی نمیگرفت.
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را.
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکرد:
صداها گَنگ، تصویرها تار، معناها پوچ.
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند،
میآمدند، میرفتند،
و او فقط فکر میکرد چقدر همهچیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند،
قولها بیوزن و نگاهها خالی.