دو سال پیش با مترو داشتم از سر کار برمیگشتم. شب بود
مترو نسبتا خلوت بود. یه دختربچه شاید حدود ۱۰ یا ۱۱ یا ۱۲ ساله بود
تنها رو یه ردیف از صندلی خالی نشسته بود. روبروش یه مرده بود هی چشمش رو این بچه بود
یه گوشی هم دست دختره بود
نسبتی هم با هم نداشتن چون بچههه نه نگاه میکرد مرده رو و نه صحبتی. مسیر طولانی بود و خیلی نگران شدم. همش منتظر بودم حداقل با خونوادش تماس گرفته باشه که تو ایستگاهی جایی اومده باشن دنبالش
بعد چند ایستگاه پیاده شد و این مرده هم پیاده شد ولی نفهمیدم دختره ایستگاه عوض کرد یا زد بیرون کلا یا خونوادش دنبالش اومدن یا چی شد
نمیدونم چی شد و عذاب وجدان هم دارم. نمیدونستم چیکار باید میکردم. اگه میرفتم دنبالش خیال میکرد میخوام اذیتش کنم و قطعا میترسید. ساعت از ۹ شب هم گذشته بود
واقعا نمیدونستم چیکار باید کنم
امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه خدای ناکرده
دو ساله تو فکرشم
یه زن و شوهری تو واگن بودن ولی روم نشد به خانومه بگم که از بچه سوال کنه