2777
2789

سلام به همه شب تون به‌خیر ، میخوام تجربه مو تا این سن درخصوص ارتباط با پدر و مادرم ، درس خواندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان ، دانشگاه رفتن زندگی زناشویی بارداری، زایمان ، مادری و غیر  ، به نوبت بنویسم ، شخصیت نصیحت‌گری به هیچ عنوان ندارم اما تجربیاتم کمک کرده به بقیه ، برای خودمم یادآوری مفیده 😂

امشب از دوران دوستی خودم و همسرم میگم براتون

اولین دوست پسر من همسرم بود ، سنم از ایشون کمتره و محیط زندگی منم از ایشون بسته تر بود 

ایشون چند بار شهر شون رو عوض کرده بودن ، تجربه زندگی توی کشور دیگه داشتن و فرهنگ خانوادگی شون به شکلی که بچه ها از قاصدک رها ترن 

منم تک بچه ام ، پدر و مادرم هر دو کماکان شاغل اند ، خانواده کم جمعیتی داریم و از اول حساسیت همه روی من زیاد بود و اصلا فضا برای تجربه کردن نداشتم

اگه تشریف دارید ، بفرمایید بقیه شو الان بگم 

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

چ خوب 

از رابطه پدر مادرت با خودت بگو ک چه کارایی در حقت کردن ک باعث شد این کارارو انجام بدی 

انقدر الکل خورده بود که نمیتونست رو پاهاش وایسه ، سوارش کردم گوشیشو در آورد دیدم داره یه چیزایی تایپ میکنه ، حالش بد شد ماشینو نگه داشتم وقتی داشت پیاده میشد گوشیش افتاد ، برداشتم دیدم برا یکی نوشته: " بی تو غرق شدم تو دنیایی که ازش بیزار بودم "تازه اونجا بود که فهمیدم آدما چرا بد میشن💔🙂

ما توی خیابون همدیگه رو دیدم ، موسسه کنکور من نزدیک دانشگاه و البته محل کار ایشون بود کنکور در پیش داشتم و اصلا توی فاز دوستی و رابطه نبودم .

۲ ۳ ماه چند بار بلاکش کرده بودم ، جسته و گریخته جواب میدادم ، اطلاعات نمیدادم ، سرتون رو درد نیارم اصلا میلی به جواب دادن نداشتم 

اما رفته رفته با پیگیری هایی که کرد ، محبت های کلامی دل من رو نرم کرد و متاسفانه درگیر رابطه احساسی توی یکی از مهم ترین سال های زندگیم شدم 

دوران جمع بندی مصادف شده بود با آشنایی اولیه و کافه و خیابون گردی ما … کنم انقدر ادرنالین در بدنم ترشح میشد که اهمیت کنکور رو به کل فراموش کرده بودم 

ساعت درس خواندم راحت ۳ ساعت کاهش پیدا کرده بود و تمرکزم حسن درس خوندن کم و کمتر میشد

تایم استراحت یه بند گوشی دستم بود حتی من بیشتر از اون آنلاین بودم


همونطور که گفته بودم براتون من تازه ۱۸ سال شده بودم ، از یک دو سال قبل اجازه داشتم تنها بیرون برم ، خونه دوستام بمونم سه چهار سالی بود گوشی داشتم و کلا همه چیز برام تازگی داشت ، حالا شما دختر جوانی رو تصور کنید که بی تجربه است و کوچکترین هیجان و ابراز علاقه ای ذهن و روان ش رو وابسته میکنه

محبت های کلامی و رفتاری که همسرم انجام میداد برای من ۱۰۰ برابر جلوه می‌کرد و انگار به وجودش اعتیاد پیدا کرده بودم 

سرتون رو دردنیارم ، خودم رو فراموش کرده بودم و چسبیده بودم بهش ، انقدری دوسش داشتم و محتاج عشق گرفتنش ازش بودم که الزامات زندگی خودم رو فراموش کرده بودم 

روز شماری میکردم ببینمش ، برای قرارمون برنامه ریزی میکردم و شب ها قبل از خواب دائما بهش فکر میکردم تا خوابم ببره 😂

برام یه موجود مقدس شده بود چون خودم بی تجربه و خام بودم

در نهایت من کنکور دادم دانشگاه رفتم 

زمانی که کرونا نبود ، ما اکیپ شده بودیم و من مثل زنای متاهل از هم صحبت شدن با پسرا دوری میکردم ، به همه هم درمورد رابطه ام میگفتم و ریز جزئیات اتفاقای دانشگاه هم به شوهرم میگفتم 

تمام اتفاقت رو بخوام در جمله ای خلاصه کنم اینه (من در سن کم وابسته احساسی شده بودم که همسرم در من ایجاد می‌کرد و بدون اینکه لازم باشه ،  ویژگی های  زنی که ۱۰ سال از ندگی متاهلی میگذره رو توی رابطه مون قبول کرده بودم)

این اتفاق من رو از خودم دور کرده بود ، از درسم دوستام جامعه ام خانواده ام و … همیشه اولویتم همسرم بود


بگو اسی جان 

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی پیله ات را بگشا ، تو به اندازه پروانه شدن زیبایی💙                                                                                                         

۱۸ ۲۰ ماهی گذشته بود و بحث ازدواج پیش اومد ، من که تو پوست خودم نمیگنجیدم که قرار خیلی بیشتر از اینها کنار همدیگه باشیم و اتقاقای دیگه ای بیفته ، سریع قبول کردم ، خودم با پدر و مادرم حرف زدم با مادرش ارتباط گرفتم 

این احساس من که به خاطر وابستگی بود که ایشون ایجاد کرده بود ، از دید خانواده اش هول بودن تلقی شد و با اینکه مزیتی نداشتن ، هنوزم فکر میکنن من خواستم که وصلت سر بگیره و براش خودمو به آب و آتیش زدم …

درخالی که ایشون کار و درس و زندگیش سرجاش بود … من بودم که توی برهه حساسی بودم خام و بی تجربه بودم آدمی به جز اپن ندیده بودم من بودم که ریسک بزرگی کردم درحالی که فرصت های دیگه رو حتی بهشون نزدیکم نشده بودم !

همونطور که گفته بودم براتون من تازه ۱۸ سال شده بودم ، از یک دو سال قبل اجازه داشتم تنها بیرون برم ، ...

خانواده واکنششون چطور بود؟ چون حتما متوجه تغییر رفتار شما و دوستی شده بودن

 به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم/ کجا این سرانجام بد داشتیم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792