همونطور که گفته بودم براتون من تازه ۱۸ سال شده بودم ، از یک دو سال قبل اجازه داشتم تنها بیرون برم ، خونه دوستام بمونم سه چهار سالی بود گوشی داشتم و کلا همه چیز برام تازگی داشت ، حالا شما دختر جوانی رو تصور کنید که بی تجربه است و کوچکترین هیجان و ابراز علاقه ای ذهن و روان ش رو وابسته میکنه
محبت های کلامی و رفتاری که همسرم انجام میداد برای من ۱۰۰ برابر جلوه میکرد و انگار به وجودش اعتیاد پیدا کرده بودم
سرتون رو دردنیارم ، خودم رو فراموش کرده بودم و چسبیده بودم بهش ، انقدری دوسش داشتم و محتاج عشق گرفتنش ازش بودم که الزامات زندگی خودم رو فراموش کرده بودم
روز شماری میکردم ببینمش ، برای قرارمون برنامه ریزی میکردم و شب ها قبل از خواب دائما بهش فکر میکردم تا خوابم ببره 😂
برام یه موجود مقدس شده بود چون خودم بی تجربه و خام بودم
در نهایت من کنکور دادم دانشگاه رفتم
زمانی که کرونا نبود ، ما اکیپ شده بودیم و من مثل زنای متاهل از هم صحبت شدن با پسرا دوری میکردم ، به همه هم درمورد رابطه ام میگفتم و ریز جزئیات اتفاقای دانشگاه هم به شوهرم میگفتم
تمام اتفاقت رو بخوام در جمله ای خلاصه کنم اینه (من در سن کم وابسته احساسی شده بودم که همسرم در من ایجاد میکرد و بدون اینکه لازم باشه ، ویژگی های زنی که ۱۰ سال از ندگی متاهلی میگذره رو توی رابطه مون قبول کرده بودم)
این اتفاق من رو از خودم دور کرده بود ، از درسم دوستام جامعه ام خانواده ام و … همیشه اولویتم همسرم بود