دختر یکی از اقواممون هست که من از دو سالگی ندیده بودمش الان ده سالشه
برای یه مدت به خاطر به مشکلی اومدن خونه ی مامانم اینا
من دو روز اومدم خونه مامانم
خیلی خیلی خیلی کیس عجیبیه اونقدر که دوست دارم فردا از دستش فرار کنم برم...
مدام به آدم می چسبه
حرف میزنه ولت نمی کنه خودشو می اندازه رو آدم
و فقط زبون میریزه خاله رها بیا با من بازی خاله بیا دیگه بیا دستتو میگیره میکشه باید همه بش توجه کنند یهو میاد بالا می کنه بوست میکنه
کلا آدمو راحت نمیزارن یه ثانیه
قشنگ تو این دو ساعتی که اینجا پیشم بود دیوونه شدم
همه چیز باید برای اون باشه همه ی نگاهها همه ی حرفها کارها
و الا میاد با لحن لوس که ولت نمی کنه میگه تو خاله ی بدی هستی بد می پره بعلت به لوس بازی گریه می کنه
من واقعا موندم فردا بزارم برم یا نه
خدا به مامانم اینا صبر بده