سلام دوستان.
نمیدونم واقعا من خیلی حساسم رو حرفا یا مادرشوهرم واقعا حرفاش سنگینه
چمد روز پیش سرما خوردگی از شوهرم گرفته بودم گلوم درد میکرد مادر شوهرم اومد بود شهر ما شوهرمم رفتع بود آورده بود که از من مراقبت کنه من خودم جر خودمو میکشم ولی خب اومد شب اول شام درست کرد و ظرفارو شست روز بعد صبح میگه سرما خوردم آبریزش بینی فقط داشت حالا قبول از من گرفته بود ولی از اون روز ده بار ب شوهرم میگه منو اوردی مریضم کردی یا ی بار گفت ت نمیدونی من بدنم ضعیفه میگی بیا زیبا رو جمع کن. در صورتی انقدر هوای دختراش رو داره یا اینکه اون تیکه هایی جهازی که دختر شب قباله از دوماد میخواد مگه مال خود دختر محسوب نمیشه؟ تا الان رسم بوده اونم هم ماا جهاز دختر حساب میشده مادر شوهرم از راه های دیگش هی ب من میگه ک اونا مال عروس نیست از خود دوماده فلانی رو مثال میزنه ک طلاق گرفته شوهره تیکه هاشو برداشتع برای خودش. یا اینکه من گوشواره هام رو در آورده بودم میگه کو گوشواره هات؟ میگه بعضی ها پدر و مادرشون تو عقد گوشواره دخترشون در میارن باز شب عروسی همونو میدن و...
من تو خونه لباسای عروسکی می پوشم بهم میگه فلانی رو میبینی ذهنش خیلی بزرگه لباسای سنگین میپوشه ن عروسکی.
خلاصه این چندتاش بود فقط
من اصلا زبون ندارم هر چی میگه ساکتم چیزی نمیگ واقعا دوسش دارمم ولی خب وقتی اینارو میگه دیگه اعصابم بهم می ریزه بیشترش هم ب خاطره شوهرم اصلا تا قبل ازدواج ساده بودم هر چی بهم میگفت منظور بدی. ازش برداشت نمیکردم اما الان یکم فهمیدم چی ب چیه
ب نظرتون چکار کنم ؟ وقتی چیزی میگه چی بگم؟همونجور ساکت باشم؟ من بیشترش ب خاطره شوهرم چیزی نمیگم چون خودش خوبه اما واقعا خیلی حرصم میگیره