خود من وقتی کلاس سوم بودم یادمه معلوم مون گفت واسه دوست هاتون نامه بنویسین بیاین بخونین پای تخته
منم عین خر نشستم تمام شب واسه تنها دوستی که داشتم نامه نوشتم چون قبل از اون من با هیچکس دوست نمی شدم و اون تنها دوستم بود
بعدش هم یک نامه دیگه واسه بچه ای که از پیش دبستانی تا اون موقع تو یک کلاس بودیم نوشتم رسم همکلاسی بودن رو به جا اوردم
بعدش فرداش رفتم مدرسه و دوستم گفت واسه هیچ کس ننوشته. من اول تعجب کردم که چرا حداقل واسه من ننوشته. ولی چیزی نگفتم
وقتی دیدم همه دارن میرم پای تخته و واسه دیگران نامه می خونن و فقط واسه من هست که نامه ننوشتن در حالی که من کسی بودم که تو هر گروهی می رفتم تمام سوال و وسایل شون رو من می خریدم و درس رو من بهشون می گفتم
نوبت دوستم شد و رفت پای تخته. وقتی رفتش من یک لبخند زدم گفتم حتما اون نوشته! ولی اونم به من لبخند و زد نامه اش رو در آورد و واسه یک نفر دیگه خوند واسه کسی که می خواست باهاش دوست باشه😢😢😢
منم جا خوردم تمام روز رو ته کلاس نشستم چون روز آخر هم بودش دیگه. حتی با اینکه قدم کوتاه بود خودم رو تو گوشه ی آخر جمع کردم و گریه نکردم.
تا زنگ مدرسه خورد بدون خداحافظی حتی از معلم ها و مدیر و معاون گذاشتم رفتم.
حس کوچیکی و بردگی می کردم. اون روز به جای سرویس قرار بود بابام بیاد ولی یکدفعه زنگ زد گفت باران خاله ات تصادف کرده نمی تونم بیام😭😭😭
منم تمام مدت تو سرویس جلو نشستم و فقط از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. رسیدم خونه در رو با کلید باز کردم و رفتم داخل نشستم اونقدر گریه کردم که نگو تازه خوراکی ها هم جا گذاشته بودم احساس ضعف می کردم.
تا شب مامانم خونه نیومد منم نگران بودم. آخر سر هم وقتی اومد دید من رو و ماجرا رو شنید گفت مدرسه رو عوض کنم منم گفتم نه نمیخواد من اینجا یک درسی یاد گرفتم. میخوام بیشتر یاد بگیرم
اون روز بدترین روز بود ولی روزی بود که اخلاق من تغیر کرد و از یک دختر مهربون و مظلوم تبدیل به یک رئیس شدم. واسه هیچ کس به جز خودم وسیله نمی خریدم باهاشون حرف میزدم گاهی اوقات خودشون جلو می اومدن که با من دوست بشن😒😒
با اینکه اون همه درد روحی کشیدم ولی الان خوش حالم که تجربه اش کردم