پاشدم برم باشگاه اما ذهنم جونم خودم دیگه انگار کم آوردیم به همسرم فکر میکنم به حرفاش به کاراش باورم نمیشه آنقدر براش بی ارزشم که هرچی دلش میخواد جلوم میگه به خانوادم که انگار نه انگار من دخترشونم چرا تموم نمیشه این زندگی 😔😔😔😔 دیروز سر زنگ عمم که ۱۰ دقیقه باهاش حرف زدم شوهرم هزار تا حرف زد من به رفیقی دارم ن خواهر ن با خانواده خودم رفت و آمد میکنم فقط همین عمم و دارم بهم میگه دیگه نمیزارم باهاش حرف بزنی گفتم مگه دست توعه دارم دق میکنم از درک نشدن از تنها موندن از بی کسی بی محبتی ۲۴ سالمه اما عین زن های ۵۰ ساله شدم انگار پخته نشده سوختم 😓😓