خلاصه بگم
من ۱۴ سالم بود که خریت کردم حماقت کردم با این روانی خودشیفته دوست شدم کلی دلمو خوش کرد با حرفای مضخرفش که اره جهیزیه نمیخواد بیاری خودمون میخریم خوشبختت میکنم نمیدونم زندگیتو بهشت میکنم و این چرت و پرتا
منم بابام وضعش خب خوب نبود
۱۵ سالم بود عروسی کردیم،تو حیاط مادرشوهرم یه اتاق بود که کلا با حموم دستشویی و اشپزخونه و همه چیش نهایت ۳۰ متر میشد که بوی نم و کثافتش هنوز تو بینیمه،هرروز آب میومد داخل و فرش اشپزخونه خیس میشد از سقف آب میریخت
من ۷سال اونجا موندم
دوسال از پدرشوهرم نگهداری کردم بخدا ۸ صبح مادرشوهرم از سرکارش زنگ میزد بیدارم میکرد که برو بالا برنجمونو بپز برو بالا به بابا صبحونه بده برو جابجاش کن برو آب و چایی بده تاااا شب
من حتی تو بارداری تا یه روز قبل زایمان و بعد ده روزگی پسرمم اینکارارو میکردم حتی روز قبل زایمان چای میریختم برا پدرشوهرم که لیوان ترکید پاشید تو شکمم سوختم