2777
2789
عنوان

لطفا خانم های باتجربه راهنماییم کنید

| مشاهده متن کامل بحث + 207 بازدید | 21 پست
یه شب قبل عروسیمون من و نامزدم رفته بودیم تاجم روتحویل بگیریم میبینیم دعوا شده جلوی فروشگاه نامزدم م ...

😮😮😮 عین تو فیلما!! 

ببین دوست عزیز همه چیز بیانگر اینه که واقعا قسمت هم نبودین! تو به سرنوشت و قسمت اعتقاد داری؟ قبول داری که همه چیز دست ما نیست و بخشی از این دنیا جبره؟ فکر میکنی فقط تو و عشقت هستین که بهم نرسیدین؟ تو دنیا کلی آدم مثل شما هست که عاشقانه همدیگرو دوست داشتن ولی بهم نرسیدن! اصلا میدونستی زیبایی عشق به همین نرسیدنش هست؟ منم یکی رو تا سرحد مرگ دوست داشتم ولی نشد باهم ازدواج کنیم جالبه که اسم اونم حامد بود! و همون زمان از ایران رفت، من بعد از یکی دو سال افسردگی شدید دوباره به زندگی عادی برگشتم و بعد از چهار سال هم خیلی سنتی با یه اقایی ازدواج کردم که بی نهایت شریف و انسانه، برای همین عاشقش شدم کم کم، صادقانه اگه بخوام بگم هرگز هیچکس رو به اندازه حامد دوست نداشتم ولی الان بعد از سالها مطمئن هستم که اگه باهاش ازدواج میکردم خوشبخت نبودم، تو‌ زندگی زناشویی فقط عشق کافی نیست، گاهی تو مسیر زندگی اتفاقاتی میفته که حتی عشقت هم تبدیل به نفرت میشه، اگه غیر از این بود تمام اونایی که با عشق ازدواج کرده بودن خوشبخت بودن و ماها که سنتی ازدواج کردیم بدبخت! اما اگه سری به دادگاه های خانواده بزنی میبینی بیشتر کسایی که دارن طلاق میگیرن یه زمان عاشق سینه چاک هم بودن! همسر سابقت قطعا ادم خوبیه ولی من حس میکنم زندگیت باهاش پر از چالش می بود و آرامش نداشتی، راستی یه چیزی هم بگم این که یه پسر اون زمان یه خانم رو صیغه کرده یکم غیرعادیه! شاید بعدها تو زندگی با تو هم باز این کارو میکرد، اون موقع دیگه جوری میشکستی که نمیتونستی دیگه پاشی. دوست خوبم هیچکس جز خودت نمیتونه بهت کمک کنه، به خصوص اینکه اون اقا هم ازدواج کرده، از گذشته بیرون بیا و قدر همسرت رو بدون و سعی کن باهاش زندگیت رو از نو بسازی اما مادامی که حالت خوب نشده بچه نیار چون چاره کار بچه نیست. 

دفتر گذشته رو ببند، برای دوست داشتن همسرت از همین فردا تلاش کن، اگه بخوای میشه چون زن ها هرکاری بخوان میتونن بکنن 💪🏽🫂💞

😮😮😮 عین تو فیلما!! ببین دوست عزیز همه چیز بیانگر اینه که واقعا قسمت هم نبودین! تو به سرنوشت و قسم ...

مرسی عزیزم از راهنماییت بابت گذشته شما هم متاسفم و اینکه حقیقتا به قبل این اتفاقات به قسمت اعتقاد نداشتم و معتقد بودم به قول معروف ادم اگه واقعا کسی رو بخواد براش جنگ به پا میکنه ولی الان به این نتیجه رسیدم که ادم و عالم جمع شن وقتی یک نفر قسمتت نباشه سهم تو نمیشه ولی وقتی کسی قسمتت باشه هر کاری کنی نمیتونی از کنارش بگزری من خودم خب همسرم قبل ازدواج با حامد هم ازم خاستگاری کرده بود یعنی اون موقع هم خوب بود ولی کلا تایپ من نبود من و همسرم از لحاظ اعتقادی طرز فکری و.....کاملا با هم متفاوتیم و خب همسرم همون اول چون بهش گفتم قرار نیست پوششم و بقیه چیزا رو تغییر بدم حتی پیش خانواده خودمم پشت منه ولی خب واقعا بدش میاد حتی یه برهه ای سر رفت و امدم و پوششم اوایل ازدواجم  به اختلاف شدید خوردیم و هنوزم هر از گاهی دعوا داریم ولی واقعا همسرم مدریت میکنه و خب خیلی کنار میاد و منطقی برخورد میکنه حقیقتا حامد هم بی عیب نبود من هم از مشکلاتش با خبر بودم و پذیرفته بودم

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مرسی عزیزم از راهنماییت بابت گذشته شما هم متاسفم و اینکه حقیقتا به قبل این اتفاقات به قسمت اعتقاد ند ...

سلام عزیزم

حالت چطوره

امیدوارم حالت خوب باشه

اول کامنتتو درباره اون مساله غذا و مهمونی دیدم

بعدش امضاتو دیدم و کاملاباهاش ارتباط برقرار کردم و دیدم که چقدر به حال من میخورد ...

بگذریم

حالا درباره خودت و این تاپیک

ببین شما گفتی من اعتقاداتم متفاوته . حالا نمیدونم چقدر باورداری ولی خیلی از رخدادهای این دنیای ما برمیگرده به اعمال و زندگی قبلی ما توی عالم ذر

اینکه اینطور شد برات هم برمیگرده فقط به خودت

یعنی خودت و گذشتت تو عالم قبل

و البته همین دنیا 

ولی الان چه کار میشه کرد؟؟

خوب باتوجه به اینکه میگی من مذهبی نیستم

من نمیتونم چندان راهکار بدم چون راه حل این کارماهای گذشته پاکسازی هست و پاکسازی اصولی هم با عبادت و تقوا و این مباحث باید همراه باشه تا جواب بده 

ولی خب نگاه کن به همون مسائل مثلا مادر اون اقا یا مادر خودت خوب بعدا مشکلات دیگم برات پیش میومد

الان توی یه شهر دیگه ای دور از همه و همسرتم ادم خوبیه

بنظر من ما ادما در اوج خوشبختیم یه کرمی درونمون هست واسه بدبخت کردن خودمون

البته دلیلش اون پیشینه ی ۸ ساله ست و خب یه تراژدی تاثیرش تووجودت عمیق شده

حالا تاجای ممکن سعی کن حامد رو نبینی

ولی اگر تصمیم گرفتی یکم بخاطر خودت و درونت و رهایی ازاین حالات و افکار ... پاکسازی انجام بدی

من میتونم راهنماییت کنم.

ولی حالا هم برات پیشنهاد دارم

اینا نیاز نداره مذهبی باشی

کتاب جدایی معنوی دبی فورد رو بخون 

بعدش اگر دوست داشتی کتابای دیگم از دبی فورد و سایر افرادخارجی هست که بهت کمک میکنه

انیدوارم موفق باشی باید بهت بگم خیلی بامن وجه اشتراک داری ولی یجورایی متفاوت 

پس درکت میکنم ... و میفمم درونت چه حالیه 

ولی باورکن تنها راه واسه بیرون اومدن ازاین حالات

بالا بردن سطح آگاهیته

حتما کتاب جدایی معنوی دبی فورد رو بخون 

🌿 🌱🪻

سلام عزیزمحالت چطورهامیدوارم حالت خوب باشهاول کامنتتو درباره اون مساله غذا و مهمونی دیدمبعدش امضاتو ...

سلام عزیزم خیی ممنون.شما خوب هستید؟ممنون از راهنمایی هات ولی متاسفانه منظورت از گذشته ات در عالم قبل رو متوجه نشدم با بیشتر حرفات موافقم ولی الان خواهر من هم با برادر این اقا ازدواج کرده  حتی دوتا بچه داره و خوشبخته و به حرف بقیه هم توجهی نمیکنه و من حتما تو اولین فرست کتابی که گفتین رو تهیه میکنم ومیشه روشه پاکسازی که گفتین رو بگید ممنون میشم و اینکه واقعا ممنونم از اینکه درکم کردی   

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

سلام عزیزم خیی ممنون.شما خوب هستید؟ممنون از راهنمایی هات ولی متاسفانه منظورت از گذشته ات در عالم قبل ...

سلام عزیزم قربونت گلم ❤️

برنامه ی فیدیبو رو از بازار نصب کن

داخل برنامه کتاب جدایی معنوی هست . نسخه الکترونیک

خودم دارم 

این قدم اول 

الان درخواست دوستیتون رو قبول کردم اگر دوست داشتین باقی حرفها  رو اونجا میگیم اگرم همینجامشکلی نیست که همینجا 

🌿 🌱🪻

سلام عزیزم قربونت گلم ❤️برنامه ی فیدیبو رو از بازار نصب کنداخل برنامه کتاب جدایی معنوی هست . نسخه ال ...

خیلی ممنون عزیزم اگه میشه ادامش رو تو خصوصی بگو  

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز