یاد دوس پسر گدای خودم افتادم شب تولدم منو برد دم قنادی چون اون شاگرد قناد ک کیک مفتی یا شاید ارزون بهش میداد نبود برگشتیم همش میگفت فلانی نبود کیک بگیرم خب نکبت صدتا قنادی دیگه هستن
ی بارم من دیگه شوهرم اومد خواستکاری هنوز ج نداده بودم بهش
به همین دوس پسرم گفتم برام خواستگار اومده احساس خطر کرد رفت گل خرید برام
ولی من گل رو گرفتم بردم خونه و به شوهرم جواب مثبت دادم این گدارم بلاک کردم