نمیتونم توصیف کنم چقدر بعد اون صحنه سنگ و بی احساس شدم
مبتلا به سرطان بود خیلی پیشرفته در حدی که به ریه هاش سرایت کرده بود
خیلی خیلی مهربون بود...بعد فوت پدرم تنها حامی و دلسوزم بود...من خیلیییی سختم بود ذره ذره آب شدنش رو ببینم...اینکه هر روز به امید بهبودی میرفت زیر تیغ جراحی و حالش بدتر میشد...روزای آخر دیگ نمیتونست حرف بزنه با ته گلو حرف میزد ...دست و پا میزد و من آتیش گرفتم به معنای واقعی کلمه داشتم از شدت غم متلاشی میشدم اما هییییچ کاری از دستم برنیومد...دردش یک ثانیه آروم نمیشد..روز آخر دیگه کلا تو حالت کما بود خونه نگهش داشتیم چون دکترا جوابش کرده بودن گفتیم ببریم بیمارستان اذیتش میکنن
من همش کنارش بودم وقتی فقط براش یه نفس مونده بود و تسلیم مرگ شده بود خیلی ها میگفتن سنت کمه ممکنه ضربه بخوری اما موندم ..براش حرف زدم ...سرمو گذاشتم کنار سرش و بغلش کردم...اخخخخ چقدر سخت بود...کم کم پاهاش داشتن سرد میشدن...بعد دستش که تو دستم بود سرد داشت میشد از نوک انگشتاش به بالا...بدنش داشت خشک میشد خشک و خشک تر فهمیدم داره تموم میکنه...دیدم برای چند ثانیه نفش نکشید...نبضشو گرفتم هنوز قلبش کار میکرد...گفتم نفس نمیکشه اما قلبش کار میکنه...یهو دوباره نفسش برگشت..منو از کنارش بلند کردن میدونستن قراره تموم کنه بزرگای فامیل
و چندین دقیقه بعد پدربزرگم ...کسی که ۲۴ سال تمام عاشقانه دوستش داشتم و دوستم داشت ترکم کرد...
من خیلی سرد و یخم...از وقتی دیدم این جسم مادی چقدرررر بی ارزشه...و چجوری بعد ترک روح تبدیل به یه تکه یخ میشه
نه گریم میاد...نه چیزی دیگه برام مهمه
بهش قول دادم مراقب مادربزرگم باشم
اما سه روز نکشیده داییم با منو مامانم دعوای بدی کرد و من فهمیدم چقدر جای پدربزرگم خالیه ازمون دفاع کنه...و چه امتحانی میشم خدایا بهش قول دادم کنار مادربزرگ باشم و الان داییم......
ممنون میشم برای شادی روح پدربزرگم دعا کنید