امروز زنعموم آش نذری داشت ماهم رفتیم خونشون...من و دختر عموم خیلی باهم صمیمی هستیم عین دوتا خواهریم کلا باهمیم...دخترعموم آش میخورد گفت الان آشم نموم میشه برو ی کتاب علاقه مندی تو کتابخونه امیر حسینه بیار ببینیم برای انتخاب رشته باید چیکار کنیم.من خب خونه عموم راحتم اتاق پسر عمومم قبلا بخاطر اینکه به من و خواهرش شیمی درس میداد زیاد رفت و امد داشتیم خودش داروسازه قبلا استاد کنکورمون بود و اونجا بهمون درس میداد اصلا ب ذهنم نرسید که ب دختر عموم بگم خودش بره یعنی اصلا اینجوری نیستیم باهام.پسرعموم خودشم تو سالن پیش بابام و عموم بود.بعد ک رفتم کتابو بیارم داشتم دنبالص میگشتم ی گردنبند دخترونه روی کتاباش انداخته بود که اسم ساحل انگلیسی داخل ی دایره بود.بخدا فقط چون قشنگ بود یدقیقه برداشتم نگاش کنم یهو خبر مرگش اومد داخل اولش هیچی نگف گفت چیزی میخوای گفتم عاطی گفت گتاگردنبندو توودسم دید انگار جنی شد مردتیکه آشغال.گردنبندو از دستم گرف صداشو بالا برد ک ب چ حقی بدون اجازه اومدی تو اتاقم و سر کتابام اصلا نمیدونم این حد وحشی گری واسه ی گردنبندو.
انقد رفتارش دلمو شکست ک بعد چن دقیقه بهونه اوردم اومدموخونه هیجیم ب کسی نگفتم تو راهم کلی گریه کردم
از عصر ک اومدم از شدت حال بد تاالان گرفتم خوابیدم مگ میخواستم ی طرف گردنبندو بخوردم ک اینطوری کرد.
الان میخوام ی پیامک بنویسم براش کلی حرف بازش کنم
بگین چی بنویسم.