خونمو تو شیشه کرده تا من برم درخاست طلاق بدم مهریه نده با همکارشم رو هم ریخته به منم پرخاشگری میکنه و اینقدر گریه کردم چشام جایی رو نمیبینه دیگه
شوهر خواهرش زنگ زده هر چی از دهنش در رفته به من گفته خواهرش امپراطورشه هر چی بگه چشم اینقدر وقیحه گفته برا زنت طلا نخر چیزایی بخر به اسم خودت باشه شوهرشم برگشته بهش گفته اصلااا نری زنت مریضه خودش شاغله باید خرج خودشو بده
خلاصه دلم خیلی شکسته قانونم که با مرده ما فقط باید بمیریم تو این زندگی یا مثل دسمال دور انداخته بشیم