بخدااا یادم نیست کی رفتم بازار خرید کردم
قبلا مغازه داشت انقدر ک مشتری نداشت جمعش کرد
این بیکاریشم باعث شده صبحمیشه میره پیش مامان باباش هی من و تنها میزاره خشته شدم
اگه کاری داشت انقدر زود زود نمیرفت اونجا
دلمخیلی گرفته اگه خانواده شوهرمم هوامونو نداشتن نمیدونستم چ جوری زندگیموم میچرخوندیم