من دخترم چندساله ازدواج کرده خیلی وقتا بچه هاش خونمونن یا خودشون برای ناهار یا شام میان بیرون میریم و خلاصه این هست که از هم دور نیستم اما یه مدته بعد کنکور پسرم فکری شدم این موقع از روز که میشه شور و اشوب میفته به دلم تا اخر شب بعد این همه سال بالا و پایین زندگی هنوزم به کوچک ترین تغییری که زندگی از حالت عادی خارج شه عادت نکردم
شما روزاتونو چطوری میگذرونین همه این فکر و خیالا از بیکار بودنه😅 به دغدغه نداشتن و زمین نشستن عادت نداریم