میگه شب پاشدم دیدم یکی عین شوهرم پایین تخت گوشه دیوار تو تاریکی وایساده، یهو بهش گفتم فلانی بیا بگیر بخواب اونم حرکت کرده اومده، خودشم همون لحظه خوابش برده
فرداش از شوهرش پرسیده گفته من نبودم اصلا
چند روز بهش فکر می کرده پیش خودش گفته حتما خیالاتی شدم
یهو شبش خواب رفته، حالا نمیدونه خواب و بیداری
یهو دوباره اونو دیده که بهش گفته: می خوای ببینی من واقعی ام، بعد انگشت شقت پاشو کشیده
اینم جیغ کشیده شوهرشو بچه هاش اومدن بالا سرش😑