میدونید چرا از هممتنفریم قبل از اینکه من به سنی برسم جلوش وایسم این از مادرم سواستفاده میکرد خودش مینشست خونه مادرم میرفت سرکار خرجش میداد تموم پولش خرج میکرد اما من به سنی رسیدم دیگه نزاشتم براش خرجی کنه خودش مجبور شد بره پیش برادرش سرکار تا خرجش دربیاره
امروز سر همین موضوع دعوا افتادیم بحث کردیم تموم شد من رفتم توی حیات سبزی بشورم بیارم ریز کنم
این حیوون میله آهنی گرفت به سمتم حمله کرد گلاویز شدیم زدمش زمین میله ازش گرفتم پرتش کردم از خونه بیرون برای این دیگه کتکش نزدم میترسیدم بلایی سرش بیاد کار دستم بدم
اما چقدر بدبختم باید با این همنشین میشدم ازش متنفرم اولین بار نبود باهاش گلاویز شدم دها بار هست با اینکه هر دفعه میزدمش زورش بهم نمیرسید اما بازم این آدم نمیشه حالمون آدل صبحی از خراب کرد بره دیگه برنگرده