داشتم میگفتم ی روز ی مشاوره اومد مدرسمون بهش گفتم شرایط رو که 17 سالشه بچس نمیتونه بیاد جلو الان منو بگیره اونم میگفتتت نهه اگه دوست داشته باشه میاد تورو میگیره و باید بیاد خواستگاری 😂منم رفتم بهش گفتم اونم میگفت خب میاممم 😂میام اما نیومد هیچوقت 😂خلاصه 1 سال باهم دوست بودیم همیشه حرصش میدادم الکی میگفتم خواستگار دارم بابام مجبورم کردع ازدواج کنم اونم بغض میکرد میگفت میام با بابات صحبت میکنم اون موقه واقعا شاید جدی میگفت
یکبار بهش گفتم اگه دوستم داری باید ثابت کنی اونم رو دستش خط انداخت موقه ای ک داشت خون می اومد عکس گرفت فرستاد خیلیییی خوشبخت بودم اون روزا بهترین روزای عمرم بود عشق میکردم یک بار کارمون ب جدایی کشید دوتامون کلی پشت گوشی گریه میکردیم