دوستم خانوادش تو روستا زندگی میکنن سنشون تغریبا بالاست برادرش وضعش خوبه اینا هم خونه برادره زندگی میکنند دوستم میگه من چون آخریم بابا و مامانم خیلی میگن بیا فصل میوه بهش زنگ میزنن بره مثلا برای خودش بچینه با اینکه اکثرا تنها میره و بچه نداره میگه وقتایی که میرم زن داداشم پشت چشم نازک میکنه اگه بخوام میوه ای چیزی بردارم تیکه میپرونه
امروز دلم براش پر پر شد گفت دیگه نمیرم روستا پدر مادرمم راهشون دوره کسی نیست بیارتشون اونا از روستا دل نمیکنن یه مدت پیشم باشن
میگفت باغ و خونه در اصل مال پدرشه ولی چون داره ازشون نگه داری میکنه اونا هم همه چیزو بهش دادن
چه آدمایی پیدا میشن بخدا