من ی دوستی دارم و متاهله بچه دار نمیشه شوهرشم دختر دوست داره داشته باشه
بعد چند سری میومدن خونه ما یا میرفتیم بیرون شوهرش خیلی با دخترم اوکی بود و دوستش داشت همش بغلش میکرد یا مثلا گریه میکرد اولین نفر اون سریع میدووید بغلش میکردو اینا همیشه هم ک من با دوستم صحبت میکنم با گوشی هی شوهرش حال دختر منو میپرسید یا میگف ازش عکس بده دلم براش تنگ شده و فلان یا یکسری اومد خونمون هی به شوخی میگف بده ببریمش خونمون و اینا دوستم میگف خیلی دوستش داره همیشه تو خونه میگه زنگ بزن حال رومیسارو بپرسم
بعد من یمدت با شوهرم به مشکل خوردم میخواستم جداشم و اینا برم ی شهر دیگ چون خانوادم پشتمو نمیگیرن برای طلاق
بعد دوستمم خیلی گف حالا درست میشه و این در دیگ دید من تصمیمم جدیه گفت رومیسا گناه داره تو تنهایی تا بخوای سروپا کنی خودتو اینا طول میکشه
پول رهن خونه داشتم فقط باید یکار پیدا میکردم
بعد گف بیا رومیسارو بفروش به ما میلاد خیلی دوستش داره حواسش بهش هست
منم گفتم نه دخترمه عمرا بفروشمش نمیتونم ازش جدا بشم
چطور تونسته همچین فکری بکنه و روش بشه همچین حرفی بمن بزنه ازون روز تاحالا من با شوهرم اوکی شدیم مشکلمون حل شده شوهرمم خوب شده اما من دیگ با این دوستم رفتو امد نمیکنم باهاشم ارتباط نمیگیرم بخاطر این حرفش خیلی بدم اومد ازش