دور از خانواده خودم و تو شهر خانواده همسرم زندگی میکنم..بلایی نبوده که سرم نیارن بی احترام فحاشی شوهرم رو به جونم مینداختن و... خلاصه جهنم..دوقلوهامم بدنیا اومدن خواهرش همون که نمیذاشت یه آب خوش از گلومون پایین بره اومد بیمارستان دعوا راه انداخت..و بعدم خانوادگی اومدن خونه مون برای تبریک(بخوره تو سرشون تبریک) رفتن تا الان که بچه ها شش سالشونه نیومدن پدر و مادرش رو هم باید دعوت کنیم تا بیان ..نه کمکی نه چیزی (شر درست نکنن کمک پیش کش )یعنی بچه یکماه مریض بود سراغی ازش نمیگرفتن .. ما هر هفته یه دو ساعت میریم عصر خونه مادرشوهرم میشینیم میاییم نه برای خوردن و شام و...فقط دیدنشون خونه خودمون هم چون دوره هر دو ماه یبار یه هفته میمونیم میاییم البته فقط من و بچه هام شوهرم فقط میاد دنبالمون ... حالا یه سری برای اینکه وابستگی بچه ها بهم کم بشه هم یکم استراحت کنم با شوهرم صحبت کردیم یه هفته بذارم پیش مامان بابای خودم مِن و مِن کرد ولی راضی شد من بچه ها رو گذاشتم و خودم برگشتم یک شب نشده گفت بریم دنبال بچه ها گفتم باشه و رفتیم .. الان گفت باید دو سه روز خونه مادرم هم بمونن گفتم باشه همون یه شبی که خونه مامان من موندن..الان همون خواهرش که بدذات تر و حسود تر و دوبهم زن تر از اون خدا شاهده تو عمرم ندیدم رفته خونه مادرش بعد زنگ زده بچه ها رو میبرم خونه جاریم(با جاریم اوکیه و کلی حرف پشت سرمون درست کرده بودن رفت و آمد نداریم) آخه جز خراب کردن خاطره های خوش من و بچه هام چه گلی به سرمون زدی که الان اومدی خودشیرینی و دایه عزیزتر از مادر شدی(هر چند میدونم از کرم ریختن هاشه..) الانم با شوهرم دعوام شد و رفت بچه ها رو بیاره .. دیگه آخرین بار بود گذاشتم بچه هام تنهایی برن ..
ببخشید طولانی شد فقط دلم پر بود خواستم یکم درد کنم..