بچه ها من یه اکیپی داریم که اکثرا بچه ها خیلی وقته همو میشناسیم یه پسره هست با رلش
۴ سالع با هم ان پسره گفت امشب که میخام برم جدی خاستگاری بگیرمش چون خیلی اذیت شده بخاطر من
من خیلییی خوشحال شدم براش خیلیی
اما دلم برای خودم سوخت و قلبم شکست
منم با یکی۲ سال بودم عاشقش بودم خیلی اذیتم کرد
خودش ام هی میگفت ببخشید که اینقدر اذیتت میکنم یه روزی همه اینارو جبران میکنم
اخرم به بدترین شکل اذیتم کرد و مجبور شدم تموم کنم و اونم راحت ولم کرد
الان فکر اینکه اون قدر دونست اون داره اینکارو میکنه و من شاید هزار بار بیشتر فداکاری کردم برا طرفم اما اینحوری کرد
صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم