مابچه بودیم،از لاغری وضعف عین بچهای غزه بودم،بابام بازن همسایه دوست شده بود بعد جگر گوسفندگرفته بود کباب کرده بود داده بود مادرم ببره بهش بده،مادرمم میبره دوتا کوچه اونورتر خودش میخوره،نگو بابام مادرمو میپاییده ومیبینه نداده ی دل سیر بازنجیر کلفت کتک میزنه،الان پدرم فوت شده ونمیتونه این جریانتات را هضم کنم