بچه ها تایمی ک پدرم بستری تو ای سی یو بود شبانه روز گریه میکردیم تو اون تایم با همسرم جدا بودیم من خونه بابا بودم و همسر سابقم خیلی خیلی اذیتم کرد
هیچ وقت از دخترم جدا نبودم یه روز بابای دخترم اومد ک دخترم رو بببینه بردش ک نیاوردش
تو دو هفته من جیگرم خون شده بود و مدام گریه چشم نداشتم چشم های سرخ ک همش اشک آلود بود فقد پاره تنم رو میخواستم
بعد دو هفته رفتیم دنبال دخترم وقتی دیدمش حال نداشتم دخترم انگار ناراحت بود
خلاصه پدرم فوت شد و اصلا اشکی واسه بابا نداشتم من ب پدرم احترام داشتم ک هرچی میگفت انجام میدادم فقد یبار بی احتزامی کرد بد جور بی احترامی ک جوابشو دادم
اللن دخترم پنج سالشه و من ازدواج مجدد کردم البته با رۻایت دخترم
یک دختر خدا بهم داده فرشتهه بچه ها مثل خانوم های ۴۰ ساله هست
بهم میگفت مامان خوشبخت بشی و فلا ن
من توی زندگی قبلی سختی کشیدم
چهل روزی میشه دخترم پیش باباش بود
و منم چهل روزه تازه ازدواج کردم و سر خونه زندگیمم
در نبود دخترم دارم میمیرم الان حالم شده مثل اون حال قدیم
سه شبانه روز غذا نخوردم
خیلی حالم بده