وضعشون خیلی خوب نیست نه که بد باشن ولی اونجوری نیستن بتونن خیلی ریخت و پاش کنن همیشه غذای ساده و زنوگی ساده و مثل خیلیا و منم هروقت میرفتم خونشون بیشتر وقتا ینی حاضرم قسم بخورم ماکارانی بی گوشت با سویا بود و من همیشه احترام نگه میداشتم و میخوردم و میگفتم عالیه خیلی خوش مزست آشپزیت واقعا خیلی خوبه فکر میکردم خودشونم غذای بهتر نمیخورن مثلا چندبار کوکو بود غذا با اینکه من چند هفته یهبار میرم خونشون و عقدیم تا اینکه فهمیدم وقتی شب رفتم غذای اینجوری جلوم گذاشته اضافه غذای ظهرشونو دیدم تو یخچال که مثلا ماهی بود یا غذای خوب بود کلا دیشبم یه اتفاقی افتاد که یهویی رفتم و دیدم شام ماهی دارن من خونه مامانم شامم خورده بودم و رفتم ولی خیلی دلم شکست مامانم وقتی غذای خاصی قراره درست کنه همیشه به شوهرم میگه بیاد ولی مادرشوهرم هروقت میرم یا ماکارانی با سویا یا کوکو خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیوردم دیشبم هرچی شوهرم گفت توماهی دوس داری بخور نخوردم گفتم شام خوردم ازدواج ما از اول با مخالفت مامانش بود ...