بقران قسم جامون عوض شده انگار من بچشونم
اونا طلاق گرفتن اما من اونا رو اروم میکنم ولی خودمو کی اروم کنه انقدر که من پشتشونم اونا نیستن فامیل تحقیرم میکنن اما مامانم هیچی نمیگه میگه بسپار خدا(از بچگی همینجور بود )بابامم که برای همه دوسته برای من دشمنه
همه جا بفکرشونم حواسم هست خیلی مراعات جیبشون رو میکنم تک فرزندم بقران انقدر که من قانع بزرگ شدم انقدر که خانوادم چیزی برام نخریدن حتی دیگران به رو میارن دلشون میسوزه ولی من خودمو محکم میگیرم جلو بقیه نمیزارم بفهمن
اما در واقع از درون منم له شدم به این عزای حسین کم اوردم
انقدر که لبخند زدم نزاشتم کسی بفهمه نه گوشی نه کامیپوتررنه کلاسی نه هنری هیچی ...
تاپیک قبلمو میشه بخونید؟ببنید بامهریه مامانم میخوام چیکار کنم ؟ شما حق میدین بهم یا چی؟