من عموم از اول ازدواجش تا الان تو یه ساختمون با مادربزرگم زندگی کرده
بعد فوت پدربزرگم که مغازه رو زده بود بنام مادربزرگم اجاره اون مغازه دست عمومه
از همون موقع دختر عموها و زنعموم با همون پول ولخرجی رو شروع کردن
حالا به اینا کاری ندارم
مادربزرگم دیگه کم کم راه رفتن براش سخت شده یکی باید پیشش باشه دستشویی ببرتش حموم ببرتش اشپزی کنه براش
زنعموم میگفت شماها هم بیاید نگهداری کنید از مادرتون
عمه هام گفتن پول اجاره مغازه رو بیارید براش پرستار بگیریم از شنبه تا پنجشنبه ،جمعه ها هم خودمون میایم پیشش
ولی عموم پرستار نمیگیره
بقیه هم گفتن حالا که پول اجاره رو خودت برمیداری خودتم نگهداری کن
دخترعموم امروز زنگ زد بهم گفت بیا چند روز بمون پیش عزیز ما میخوایم بریم مسافرت
منم گفتم شرمنده عزیزم این چند روز یه پرستار بگیرید بیاید برسه به عزیز من نمیتونم بیام
گفت حالا تو خونه بیکاری بیا اینجا دیگه
گفتم خب حالا بگو بابات پرستار بگیره دیگه
زنگ زدم برا عمم تعریف کردم گفت خوب کاری کردی نرفتی همین منوال باشه مجبورن پرستار بگیرن