من بعد ۲۴ ساعت رژیم فست خواستم نهار بخورم داشتم از گشنگی میمردم مادرمم از دیروز نهار مونده رو نگه داشته بود اونو بخوریم برنج و خورشت بود
بهش گفتم آب نریز توش من نمیتونم بخورم
آورد سر سفره دیدم اونقدر موقع داغ کردن به برنج آب زده شده خمیر خالص
منم دست خودم نبود عصبی شدم هی گفتم نزن اینو نزن چرا حرف نمیشنوی خلاصه گفت اصلا موردی نداره خیلیم خوبه خوب کار میکنم اونقدر حرصممم داد آخر گفتم میشه بری جای دیگ بخوری مننبینمت انقدر حرصم ندی
بلند شد رفت آشپزخونه
من دیگ از دستش کم اوردم هیچیو قبول نمیکنه